|
سلام.من رفيعه مهدوی هستم.متولد1369/5/1اهل مشهد.اميدوارم از این وبلاگ خوشتون بياد و براتون مفيد باشه.در ضمن نظر یادتون نره.خوش باشید.
پست الکترونیک آرشيو ماهيانه نویسندگان
آرشیو موضوعی
پیوندها
پیوندهای روزانه
صفحات
Powered By JAVANBLOG.COM |
گل طه
اینم خاطره هایی از شهید بزرگوار،عضو سابق سازمان فضایی ناسا ، شهید مصطفی چمران
گفتند مصطفي اين دختر را جادو و جنبل كرده خانه سوت و كور بود. انگار نه انگار كه از مراسم عقد خبري باشد؛ جشني، سروري، چيزي... مادر، عصباني كز كرده بود يك گوشه خانه. كارد ميزدي خونش در نميآمد. پدر، حرفي نميزد و خواهر مضطرب و نگران، اين طرف و آن طرف ميرفت؛ با اين حرف ميزد، با آن حرف ميزد، وسيلهاي جور ميكرد... از اتاق در حالي كه وسايلش را آماده رفتن كرده باشد، آمد بيرون؛ عروس است و امروز بعد از ظهر مراسم عقد دارد. ولي از آرايش و آرايشگاه و لباس عروسي اثري نيست. از در كه مي خواهد خارج شود، خواهر، سراسيمه ميدود به طرفش. - كجا ميروي؟ - مدرسه (براي درس دادن ميرفت) - الان بايد بروي براي آرايش، بروي خودت را درست كني... - من بروم؟ چرا؟ مصطفي من را همينطوري ميخواهد. رفت. وقتي كه برگشت مهمانها آمده بودند. خيليها هم نيامده بودند. خوششان نميآمد. - لباس زياد دارم. - بايد لباس عقد باشد. رفتند و همان سرظهر، لباس تهيه كردند. همه ميگفتند اين دختر، ديوانه شده، مصطفي جادو و جنبلاش كرده. رسم بود داماد به عروس انگشتر هديه بدهد. مصطفي آمد. كادو هم آورد ولي انگشتر نبود. كادوي آن روز مصطفي خاطره اولين روزهاي آشنايي آنها را به يادش ميآورد. يعني چيزي حدود 9 ماه قبل. آن روزها... . از جنگ خوشش نميآمد آن روز، سيد غروي از غاده خواسته بود برود پيش امام موسي صدر. امام موسي را نميشناخت. سيدغروي باز هم تكرار كرد «امام موسي ميخواهند شما را ببينند». از جنگ خوشش نميآمد، از آدمهاي جنگ هم. و آن زمان، لبنان درجنگ دست و پا ميزد. هوا تاريك بود. از نوشتن كه خسته شد. نگاهش در اتاق چرخيد و ماند روي يك تقويم. امام موسي داده بود. دوازده تصوير داشت براي دوازده ماه سال. نقاشيها نام و امضا نداشتند. تصويري كه چشمش را گرفت يك زمينه سياه بود با شمعي كه نور كوچك داشت. به عربي كنارش نوشته شده بود: «من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين ببرم ولي با همين روشنايي كوچك فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان ميدهم». صبح كه شد بسيار گريه كرده بود به خاطر آن نقاشي. نميدانست مصطفايي كه اسمش با جنگ گره خورده بود، روحيهاي به اين لطافت داشته باشد. اولين ملاقات شروع كرد به خواندن. تمام آنچه را غاده تا به حال در روزنامهها نوشته بود، خواند. ميخواند و اشكهايش سرازير ميشد؛ از جنگ ، از ولايت، از امام حسين(ع)... . با فرهنگ اروپايي بزرگ شده بود و خانوادهاش اهل بريز و بپاش و تجمل، اما خودش از اين جور كارها راضي نبود. كادو را كه باز كرد، داخلش يك روسري قرمز با گلهاي درشت بود. اولين كادويي كه از او گرفت، حفظ كرده. نه آن روسري را، حجاب را. هنوز جمله آن روز يادش هست: «بچههاي موسسه دوست دارند شما را با روسري ببينند». ديوانه شدهاي؟ «تو ديوانه شدهاي! اين مرد بيست سال از تو بزرگتر است، ايراني است، همهاش توي جنگ است، پول ندارد، همرنگ ما نيست، حتي شناسنامه ندارد!» از وقتي صحبت ازدواج به ميان آمده بود، اين را همه ميگفتند. آرزو ميكرد اي كاش در خانواده اعيان به دنيا نيامده بود. همه سخت مخالفت ميكردند. آنها ظاهر را ميديدند و او هم در ظاهر، هيچ نداشت. تصميمام را گرفتهام گفتم: «بابا! از بچگي تا بيست و پنج شش سالگي، هيچ وقت شما را ناراحت نكردهام. ولي براي اولين بار ميخواهم از اطاعت شما خارج شوم». گفت: «چي شده؟» گفتم: «تصميم گرفتهام با مصطفي ازدواج كنم، عقد هم پسفردا پيش امام موسي صدر است». گفت: «اين مرد براي شما مناسب نيست. فاميلش را نميشناسيم». گفتم: «من تصميمم را گرفتهام. ميروم. امام موسي صدر كه حاكم شرعاند، اجازه دادهاند.» پدر به سختي رضايت داد ولي مادر عصباني بود. بلند شد تا غاده را بزند.
|